ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم باز آمد و بگرفت در آغوش مرا
گفت: <خاموش درین جا چه نشستی؟> گفتم:
بوی <<محبوبه شب>> می برد از هوش مرا!
بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش برد بوش مرا
بوی محبوبه شب، نغمه چنگی ست لطیف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا
بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا
بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست
آن که کرده ست به یکباره فراموش مرا.
تا بدی فاصله ای
بیش نیست
خوبی است،
که فرسخ ها فاصله
دارد
و خودمان فاصله
ساختیم
پل خراب
کردیم
ولی قدرت از نو ساختن را
داریم......
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام،
سال های سال،
صبح های زود.
در کنار چشمه ی سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر،
گیسوان خیس شان به دست باد،
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،
می تراود از سکوت دلپذیرشان،
بهترین ترانه،
بهترین سرود!
مخمل نگاه این بنفسه ها،
می برد مرا سبک تر از نسیم،
از بنفشه زار باغچه،
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود.
با همان سکوت شرمگین،
با همان ترانه ها و عطرها،
بهترین هر چه بود و هست،
بهترین هر چه هست و بود!
خوب خوب نازنین من!
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب.
بهتر از تمام شعرهای ناب!
نام تو،اگر چه بهترین سرود زندگیست
من تو را
به خلوت خدایی خیال خود:
<<بهترین بهترین من>> خطاب می کنم،
بهترین بهترین من!


