
با استناد بر نوشتههای بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استانهای گوناکون که پیشکشهایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند میپذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن میکرد.
همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن میگرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ میشد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد میشد. و سپس والامقامترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکههایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ میشد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه میکردند. شاه پیشکشهای نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش میکرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته میشد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ میپاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر میگفتند، آنها را برنمی داشتند.
جشنهایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچکتر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن میآید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.
نوروز در گذشته دارای آداب چندی بودهاست که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پارهای در دگرگشتهای زمانه از بین رفتهاند. از رسمهای بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است

آخر گشوده شد زهم آن پرده هاي راز
آخر مرا شناختي اي چشم آشنا
چون سايه ديگر از چه گريزان شوم ز تو
من هستم آن عروس خيالات دير پا
چشم منست اين كه در او خيره مانده اي
ليلي كه بود؟ قصه ي چشم سياه چيست؟
در فكر اين مباش كه چشمان من چرا
چون چشمهاي وحشي ليلي سياه نيست
در چشمهاي ليلي اگر شب شكفته بود
در چشم من شكفته گل آتشين عشق
لغزيده بر شكوفه لبهاي خامشم
بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق
در بند نقش هاي سرابي و غافلي
برگرد...اين لبان من ، اين جام بوسه ها!
آري...چرا نگويمت اي چشم آشنا
من هستم آن عروس خيالات ديرپا
من هستم آن زني كه سبك پا نهاده است
بر گور سرد و خامش ليلي بي وفا
فروغ فرخزاد
تمدن، لفاف شكننده ي خطرناكي است. وقتي اين لفاف ، شكاف بردارد، بشر تبديل به يكي از جانوران
مي شود و به درون گرداب لجنزار نخستيني مي افتد كه خود ، روزي افتخار صعود كردن از آن را داشته است.
از متن كتاب چهره هاي بي نقاب
اثر: سيدني شلدون
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من: این همه بی باک نمی باید بود
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم، آزار مکش از پی آزردن من
جان من، سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن و راه ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست ...
زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند.
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند.
ابر بی باران اندوهم.
خار خشک سینه کوهم.
سال ها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم.
نغمه پرداز جمال و عشق بودم
آه
حالیا. خاموش خاموشم.
یاد از خاطر فراموش!
همزبانی نیست تا گویم به زاری
ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب!
جام من خالی شد ست از شعر ناب!
ساز من: فریاد های بی جواب.
ساحل را ديده اي كه چگونه در آينه ي آب وارونه انعكاس يافته است ؟
سر آن كه دهر بر مراد سفلگان مي چرخد اين است كه :
دنيا وارونه ي آخرت است .

سرود طایران عشق سر کن
نوا تعلیم مرغان سحر کن
اگر صد آب حیوان خورده باشی
چو عشقی در تو نبوده مرده باشی
که مجنون خواه در حی خواه در دشت
به جولانگاه لیلی می کند گشت
هله عشاق جگر سوخته ی نام حسین
گوش دل را بسپاریدبه پیغام حسین
من حسینم قدم از راه نگریزم هرگز
آن چراغم که خموشی نپذیرم هرگز
در دل عاشقان شور حقیقت منم
در شب این جهان نور حقیقت منم
گرچه زین حادثه مجروح دل اهل ولاست
شرف اهل ولا حادثه ی کرب و بلاست
گر حقیقت متجلی ست ز ایثار من است
هر زمان هرکه کند یاری حق یار من است
در دل عاشقان شور حقیقت منم
در شب این جهان نور حقیقت منم
گرچه زخمی ست تنم پی به مرحم نکنم
سر به پیش خدا جز به کسی خم نکنم
ای خوشا در همه جا ناظر میدان بودن
خواستار علم سرخ شهیدان بودن
در دل عاشقان شور حقیقت منم
در شب این جهان نور حقیقت منم
دردم از یارست و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
خال او حالم پریشان می کند
و آن سر زلف پریشان نیز هم
این که می گویند آن خوشتر زحسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
داستان در پرده می گویم ولی
گفته خواهدشد بدستان نیز هم
یاد باد آنکو بقصد خون ما
زلف را بشکست و پیمان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
اعتمادی نیست بر نقش جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشقست
وآصف ملک سلیمان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی سلطان نیز هم


