تبليغاتX
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!

من و عاطفه با یک تغییر اساسی میخوایم دوباره شروع کنیم!

میخوایم از خاطرات جذابمون بنویسیم!

منتظر ما باشید

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:15 توسط محبوبه


 پیدایش جشن نوروز 

جشن نوروز را به نخستین پادشاهان نسبت می دهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری چون فردوسی، عنصری، بیرونی، طبری و بسیاری دیگر كه منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبیات پیش از اسلام بوده ، نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند.

در خور یادآوری است كه جشن نوروز پیش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز با آن كه جشن را به جمشید منسوب می كند یادآور می شود كه : «آن روز كه روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود».

روایت های اسلامی درباره نوروز

آورده اند كه در زمان حضرت رسول (ص) در نوروز جامی سیمین كه پر از حلوا بود برای پیغمبر هدیه آوردند و آن حضرت پرسید كه این چیست؟ گفتند كه امروز نوروز است. پرسید كه نوروز چیست؟ گفتند عید بزرگ ایرانیان. فرمود: آری، در این روز بود كه خداوند عسكره را زنده كرد. پرسیدند عسكره چیست؟ فرمود عسكره هزاران مردمی بودند كه از ترس مرگ ترك دیار كرده و سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان گفت بمیرید و مردند. سپس آنان را زنده كرد وابرها را فرمود كه به آنان ببارند از این روست كه پاشیدن آب در این روز رسم شده. سپس از آن حلوا تناول كرد و جام را میان اصحاب خود قسمت كرده و گفت كاش هر روزی بر ما نوروز بود.

و نیز حدیثی است از معلی بن خنیس كه گفت: روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد صادق در آمدم گفت آیا این روز را می شناسی؟ گفتم این روزی است كه ایرانیان آن را بزرگ می دارند و به یكدیگر هدیه می دهند. پس حضرت صادق گفت سوگند به خداوند كه این بزرگداشت نوروز به علت امری كهن است كه برایت بازگو می كنم تا آن را دریابی. پس گفت: ای معلی ، روز نوروز روزی است كه خداوند از بندگان خود پیمان گرفت كه او را بپرستند و او را شریك و انبازی نگیرند و به پیامبران و راهنمایان او بگروند. همان روزی است كه آفتاب در آن طلوع كرد و بادها وزیدن گرفت و زمین در آن شكوفا و درخشان شد. همان روزی است كه كشتی نوح در كوه آرام گرفت. همان روزی است كه پیامبر خدا، امیر المومنین علی (ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را از كعبه به زیر افكند. چنان كه ابراهیم نیز این كار را كرد. همان روزی است كه خداوند به یاران خود فرمود تا با علی (ع) به عنوان امیر المومنین بیعت كنند. همان روزی است كه قائم آل محمد (ص) و اولیای امر در آن ظهور می كنند و همان روزی است كه قائم بر دجال پیروز می شود و او را در كنار كوفه بر دار می كشد و هیچ نوروزی نیست كه ما در آن متوقع گشایش و فرجی نباشیم، زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست.

جشن نوروز

جشن نوروز دست كم یك یا دو هفته ادامه دارد. ابوریحان بیرونی مدت برگزاری جشن نوروز را پس از جمشید یك ماه می نویسد: « چون جم درگذشت پادشاهان همه روزهای این ماه را عید گرفتند. عیدها را شش بخش نمودند: 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف، 5 روز سوم را به خادمان و كاركنان پادشاهی، 5 روز چهارم را به ندیمان و درباریان ، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزگران. ولی برگزاری مراسم نوروزی امروز، دست كم از پنجه و «چهارشنبه آخر سال» آغاز می شود و در «سیزده بدر» پایان می پذیرد. ازآداب و رسوم كهن پیش از نوروز باید از پنجه، چهارشنبه سوری و خانه تكانی یاد كرد.

پنجه (خمسه مسترقه)

بنابر سالنمای كهن ایران هر یك از 12 ماه سال 30 روز است و پنج روز باقیمانده سال را پنجه، پنجك، یا خمسه مسترقه، گویند. این پنج روز را خمسه مسترقه نامند از آن جهت كه در هیچ یك از ماه ها حساب نمی شود. مراسم پنجه تا سال 1304 ، كه تقویم رسمی شش ماه اول سال را سی و یك روز قرارداد، برگزار می شد.

میر نوروزی

از جمله آیین های این جشن 5 روزه، كه در شمار روزهای سال و ماه و كار نبود، برای شوخی و سرگرمی حاكم و امیری انتخاب می كردند كه رفتار و دستورهایش خنده آور بود و در پایان جشن از ترس آزار مردمان فرار می كرد. ابوریحان از مردی بی ریش یاد می كند كه با جامه و آرایشی شگفت انگیز و خنده آور در نخستین روز بهار مردم را سرگرم می كرد و چیزی می گرفت. و هم اوست كه حافظ به عنوان « میرنوروزی» دوران حكومتش را « بیش از 5 روز» نمی داند.

از برگزاری رسم میر نوروزی، تا لااقل 70 سال پیش آگاهی داریم. بی گمان كسانی را كه در روزهای نخست فروردین، با لباس های قرمز رنگ و صورت سیاه شده در كوچه و گذر وخیابان می بینیم كه با دایره زدن و خواندن و رقصیدن مردم را سرگرم می كنند و پولی می گیرند بازمانده شوخی ها و سرگرمی های انتخاب «میر نوروزی» و «حاكم پنج روزه » است كه تنها در روزهای جشن نوروزی دیده می شوند و آنان در شعرهای خود می گویند: «حاجی فیروزه، عید نوروزه، سالی چند روزه».

منبع : مجله موفقیت

 

 

 

 

 

 

 

این آخرین آپه سال ۸۷ و شاید آخرین آپه من بود شاید یه روز دوباره اینجا نوشتم!

هرکی دوست داشت بازم با من ارتباط داشته باشه میتونه بیاد اینجا:

www.our-favs.blogfa.com

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 17:25 توسط محبوبه |


دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد، و آن تيشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.
مردم مي آيند و مي روند اما کسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد. ديگر کسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي زند.

دنيا بيستون است و روي هر ستون ، عفريت فرهاد کش نشسته است.هر روز پايين مي آيد و در گوش ات نجوا مي کند که شيرين دوستت ندارد. و جهان تلخ مي شود.
تو اما باور نکن. عفريت فرهاد کش دروغ مي گويد. زيرا که تا عشق هست ، شيرين هست.
عشق اما گاهي سخت مي شود ، آنقدر سخت که تنها تيشه از پس آن بر مي آيد.
روي اين بيستون ناساز و ناهموار گاهي تنها با تيشه مي توان ردي از عشق گذاشت ، و گرنه هيچ کس باور نمي کند که اين بيستون فرهادي داشت.
***
ما فرهاديم و ديگران به ما مي خندد. ما فرهاديم و مي خواهيم بر صخره هاي اين دنيا ، جويي از شير و جويي از عسل بکشيم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شير و عشق ، شکر؛ عشق ، قند و عشق، عسل . شير و شکر قند و عسل عشق ، نه در دست شيرين که در دستان خسرو است.
خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق اين خسرو است که در بيستون دنيا مانده ايم.
ما به عشق اين خسرو است که تيشه به ريشه هر چه سنگ و صخره مي زنيم.
ما به عشق اين خسرو ...
و گرنه شيرين بهانه است.
***
ما مي رقصيم و بيستون مي رقصد.
ما مي خنديم و بيستون مي خندد. بگذار ديگران هم به ما بخندند آنها که نمي دانند خسرو ما چقدر شيرين است !

 

 

 

حالااااااااااااااااااااااا

عاطفه

جونم

تولدت

مبارک

!

!

!

!

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:17 توسط محبوبه |


برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی - ای امید سپید! -
همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کُشد لب خند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!

 

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

                بهترین سرود!

مخمل نگاه این بنفسه ها،

می برد مرا سبک تر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود.

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها و عطرها،

بهترین هر چه بود و هست،

بهترین هر چه هست و بود!

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب.

بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو،اگر چه بهترین سرود زندگیست

من تو را

          به خلوت خدایی خیال خود:

<<بهترین بهترین من>> خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!

 

 

پ.ن۱:اینجا داره برف میاد!

پ.ن۲:وبلاگه من چند وقت پیش قاطی کرد م همه لینکام پرید لطف کنید اگه کسی لینکش نیس بگه دوباره بلینکم!

پ.ن۳:عکسه اولی رو از آدم برفیه خودم گرفتم!

پ.ن۴:اینجا بیستون است!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:38 توسط محبوبه |


عجب سکوتی بر عرصه کربلا سایه افکنده است!

 چه طوفان دیگری در راه است که آرامشی این چنین را به مقدمه می طلبد؟ سکون میان دو زلزله!

آرامش میان دو طوفان!

یک سو جنازه است و خاک های خون آلود و سوی دیگر تا چشم کار می کند اسب و سوار و سپر و خود زره و شمشیر. و اینهمه برای یک تن؛ امام که هنوز چشم به هدایتشان دارد.

قامت بلندش را می بینی که پشت به خیمه ها و رو به دشمن ایستاده است، دو دستش را بر قبضه شمشیر تکیه زده و شمشیر را عمود قامت خمیده اش کرده است و با آخرین رمق هایش مهربانانه فریاد می زند:

هل من داب یذب عن حرم رسول الله …

دعا خواستی عاجزانه

و

نیازی عاشقانه است!

برای ما هم دعا کنید!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:27 توسط محبوبه |


سلاااااااااااااااااااااااام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که خیلیییی خوبم اگه گفتید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

میگم حالا عجله نفرمایید که کاره شیطونه!

اول شب یلداتون مبارک!

عمرتون صد شب یلدا دلتون قده یه دریا!!!

 

و اما مناسیته اصلی!!!!!!!!!!!!!!!!!

تولد

تولد

تولد

تولد

!!!!

تولد وبلاگمه بابا!!!!!!!!!

تولدت مبارک عسلم ان شاء الله تا ۵۰۰ سال دیگه خودم آپت می کنم!!!!!!!!

خیلی خوشحال شدم که تو این یه سال دوستلی خوبی مثه شما پیدا کردم همتونو واقا دوست دارم از

تهه تهه دلم

 

کادوی من قالبه جدیده شما هم کادو یادتون نره ها!!!!!!!!!!

اگه قالبش زشته حتما بگید

به وبه جدیدمم سر بزنید

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 16:40 توسط محبوبه |


هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟


و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...




و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...

 

                                         به خاطر این که همیشه با منی یه دنیا ممنون!

 

 

(قول میدم زود زود جوابه هرکی در خونه ی فرهاد رو زده بدم.هانا جون اگه اومدی بدمن خیلی سعی کردم بیام به وبت ولی باز نشد شرمنده!)

به این وبه منم سر بزنید:

                                   >>>> http://our-favs.blogfa.com/<<<<

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 12:21 توسط محبوبه |


به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست

خروش موج با من می کند نجوا:

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین بر کنم نیست

امید آنکه جان خسته ام را

به آن نادبده ساحل افکنم نیست!

پ.ن۱:همممممممتون خیلی خیلی نامردین!!!!!!!چرا هیشکی به من سر نمی زنه؟؟؟؟؟؟؟مگه شمت نگفتید وبمو تخته نکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن۲:بردای خوشکل اس اس و سوراخای گشاد لنگ مبارک!!!!!!!!!

پ.ن۳:روز دختر مبارک

پ.ن۴:من نظرامو نمی تونم جواب بدم فعلا ولی شما وقت کردین یه سری بزنید من در اولین فرصت که بشه می جوابم یه نظرم واسم مهمه

پ.ن۵:فعلا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:16 توسط محبوبه |


تمام صحرا گورستان برادرهای من است

تمام دشت سرخ از خون برادرهای من است

و من همچنان چشم به راه برادرهایم مانده ام

و من هنوز درخت کینه را با اشکم آب می دهم

تو می گویی:صحرا یک مادر بیشتر ندارد

تو می گویی:برادرها برادرها را کشته اند

من می گویم:برادرهای قاتل برادرها را اگر ببخشم

فردا غریبه های قاتل را هم خواهم بخشید

اگر پایم به ساحل دریای آرزو نرسید

اگر دستم به کشنتگان عموهایت نرسید

وصیتم این است:ساحل را به خانه ی آخرتم بیاور

وصیتم این است:نگاه منتظرم را نا امید نکن

 

پ.ن۱:شروع مدرسه ها تسلیت!!!!!!

پ.ن۲:متن بالا به مناسبت ۸سال دفاع مقدس بود من کاری به نظام و دولت ندارم اینو فقط برای اونایی نوشتم که جونشونو واسه ایران دادن

پ.ن۳:به جنگ ربطی نداشت مگه نه؟؟؟؟؟؟

پ.ن۴:نرگس جون منو به دوتا بازی دعوت کرده که تویه ادامه مطلبه هر کی دوست داشت بخونه و ببینه دعوت شده یه سر بزنه

پ.ن۵:از متن کتاب آتش بدون دود نوشته نادر ابراهیمی بود

پ.ن۶:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 16:16 توسط محبوبه |


سلام

واسه خالی نبودنه عریضه گفتیم یه چیزایی بنویسیم

اول از همه ماه محبوبتون مبارک!

دوم از همه شبای قدر تسلیت!

سوم از همه نمی دونم!

تو این شبای قشنگ ما رو هم دعا کنید

راستی می خواستم راجع به اینکه چرا گفته بودم آپ آخر یه چیزایی بگم:

۱.واسه اینکه خسته شدم

۲.واسه اینکه امسال باید مثه خر درس بخونمو کلی سرم شلوغ شده

۳.واسه اینکه خیلی از دوستای خوبمون وبلاگاشونو بستن یا دیگه سر نمی زنن

پ.ن۱:این آپ آخر نیست

پ.ن۲:ممنون از همه ی اونایی که سر می زنن

پ.ن۳:اگه دوست داشتین خیلی واسم دعا کنید

پ.ن۴:شاید از مهر زیاد نرسم که جوابه نظراتونو بدم  ولی قول می دم هفته ای یه بار حتما جواب بدم

مارو فراموش نکنیداااااااا!

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

راستی:آقایون و خانمهای اس اسی که خواستن تو کل کل عضو شن برن به این آدرس و نام

کاربری و رمز عبوری که دوس دارن رو به صورت خصوصی واسه صاحب وبلاگ بگن

http://www.esteghlal-perspolis.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:36 توسط محبوبه |


سلام

نرگس جونم منو به چندتا(۳تا)بازی دعدت کرده:

بازی۱

۵ تا بازیگر زن که دوست دارم:

۱.گلشیفته فراهانی

۲.مهتاب کرامتی

۳.کاترین زیتا جونز

۴.از هیچ زنه دیگه ای خوشم نمیاد

 

5 تا بازيگر مرد كه دوست دارم:

۱.براد پیت

۲.سیاوش خیرابی

۳.جواد رضویان

۴.علی صادقی

۵........

 

5 تا فيلم مورد علاقه‌ي من:

۱.تروی

۲.اورجینال سین

۳.میم مثله مادر

۴.روز سوم

۵.گلادیاتور

بازی ۲

سوغاتي‌هايي كه دوس دارم:

۱.باقلوا

۲.شیرینی های تبریز

جاذبه‌هاي گردشگري كه دوس دارم:

۱.تخت جمشید

۲.آثار باستانی یزد

۳.کاخ موزه نیاوران و گلستان

۴.دیلمان ،قلعه رود خان و خلاصه همه جای گیلان

و در کل همه جای ایران سرای من است!

غذاي معروف شهرمون:

فک نکنم تهران غذای خاصی داشته باشه ولی رشت خیلی چیزا داره مثله میرزا قاسمی،باقالا خورش،ماهی سفید و ....

بازي۳

5 تا شغلي كه دوست دارم:

۱.مکانیک

۲.مدیر

۳.نماینده مجلس

۴.رییس جمهور

۵.هر چیزی که با تاریخ سر و کار داشته باشه!

نکته:مهم این است که در هر لباسی خدمت گذار ملت شریف ایران باشیم!!!!!!!!

5 تا شغلي كه ازش بدم مياد:

۱.معلمی

۲.بنا

دیگه از چیزی بدم نمیاد

اینم خودم اضافه می کنم:

۵فوتبالیسته مورد علاقه:

۱.فرناندو تورس

۲.رابین فن پرسی

۳.لیونل مسی

۴.فرهاد مجیدی

۵.همه ی اس اسیارو عشقه!!

و اما دعوتیا برای هر دو بازی:

۱.علیرضا جون

۲.حامد جون

۳.هانا جون

۴.نگار جون و نگین جون

۵.محمد جووووون

۶.شوالیه سیاه جون

۷.مسعود جون

۸.حسین جون

۹.شالیز جون

۱۰.شیرین جون

۱۱. امیر جون

...

.

خلاصه همه دعوتن

 

 

 

دروغ می گفت دوستم نداشت!

هر بار پیشم میومد با گریه ازش می خواستم اگه کسه دیگه ای رو دوس داره بگه من می بخشمش

اما هر بار می خندید و می گفت فقط منو دوس داره

تا اینکه یه بار با گریه اومد و گفت منو ببخش کسه دیگه ای رو دوس دارم

گفتم منم دروغ گفتم هرگز نمی بخشمت!!!!!!!!!

 

 

پ.ن۱:شاید آپه بعدی آخرین آپ باشه هر کی خواست بیاد

اضافه:همه دعوتن چه نام برده باشم چه نام نبرده باشم

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 14:28 توسط محبوبه |


به نام او

نادر شاه افشار:کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخ های فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فرا خوانده است و بر خواستم.

 

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک

اگر باز پرسد ز ما

چه شد دین زرتشت پاک

چه شد ملک ایران زمین

کجایند مردان این سرزمین

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر دید و پرسید از حال ما

چه کردید شمشیر خوش دستتان

کجایند میران سر مستتان

چه آمد سر خوی ایران پرستی

چه کردید با کیش یزدان پرستی

به شمشیر حق،نیست دستی

که بر تخت شاهی نشسته است

چرا پشت شیران شکسته است

در ایران زمین شاه ظالم کجاست

هوا خواه آزادگی،

پس چرا بی صداست

چرا خامش و غم پرستید،های

کمر را به همت نبستید،های

چرا اینچنین زار و گریان شدید

چه شد عرق میهن پرستیتان

چه شد غیرت و شور و مستیتان

سواران بی باک ما را چه شد

ستوران چالاک ما را چه شد

چرا ملگ تاراج می شود

جوانمرد محتاج می شود

چرا جشنهامان شد عزا

در آتشکده نیست بانگ دعا

چرا حال ایران زمین نا خوش است

چرا دشمنش اینچنین سر کش است

چرا بوی آزادگی نیست،وای

بگو دشمن میهنم کیست،های

بگو کیست این ناپاک مرد

که بر تخت من اینچنین تکیه کرد

که تا غیرتم باز جوش آورد

ز گورم صدای خروش آورد

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک

 

 

پ.ن1:اینم دومین آپ ایرونی!

پ.ن2:سعید هکر و بابک خفن باید خدمتتون عرض کنم کسی مادرش این کارس که این حرفارو می زنه مردشی یه آدرس از خودت بذار

پ.ن3:برد اس اس جونم مبارک!

پ.ن4:وبلاگم خوشگل شده یا نه؟

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:0 توسط محبوبه |


هر کی آریایی تا تهش بخونه:

یزدان پاک را سپاس که هرچه دشمنان از دیرباز تا کنون بر ما تاختند،استوار ماندیم و پایدارتر.میگویند آن چیز که عیان است چه حاجت به بیانست.مگر نه اینکه لوح گلین منشور جهانی حقوق بشر که توسط بزرگ مرد تاریخ ایران باستان یعنی کوروش کبیر نوشته شده کماکان موجود است و غیر قابل انکار،پس چرا ما را جنگ طلب می خوانند؟

قلب ایرانی آکنده از مهر و دوستی است.نقش ایران در طول تاریخ و سالیان متمادی در پیوند بین ملتها و تحکیم روابط انسانی و تثبیت تمامی ادیان بشری غیر قابل کتمان است.دنیا به ایران مدیون است،به مهد تمدن و فرهنگ،به کشوری که هیچگاه در طول تاریخ بت نپرستیده و برده دار نبوده و به تساوی حقوق انسانها معتقد بوده.این شعار نیست و به طور مکتوب در دل سنگ حک شده است.

حال دشمنان زبون این مرز پرگهر با ساخت فیلمها و نمایشنامه های سست و بی پایه چه خواهند توانست کرد؟با نمایشنامه "ایرانیان"آشیل ،فیلم "الکساندر"اسکندر و "سیصد"دنبال چه هستند؟

به قول دکتر کزازی وقتی نیزه سرباز ایرانی ته فراسوی جهان رفته،چطور می توانستند در برابر سیصد سپاهی یونانی درهم شکنند و اگر آن نبرد قهرمانی داشته ،تنگه ترموپیل بوده که به خاطر تنگنای آن امکان عبور لشکر نبوده.اگر می گویند خشایارشا آکروپولیس را ویران کرد به خاطر رفتار زشت یونانیان در به آتش کشیدن پرستشگاهی در سغد و جنگلهای مقدس سارد بوده است.

وقتی یک عقب نشینی معمولی را به شکست ماراتن تعبیر می کنند و مسابقات به این نام می کذارند حیف است که ما در ایران هر ساله مسابقات دوی ترموپیل نگذاریم چرا که در نهایت پیروز میدان ما بودیم و آرشام قهرمان آن.

از نظر روانشناسی می توان این دشمنی را دریابیم چراکه هرگاه خود را با فرهنگ و سرزمین ایران سنجیده اند خویشتن را خوار و خرد می دانستند.

از این رو به جهان رویا و افسانه پناه برده اند و این برایشان کافیست که شهردار آتن گفته هنوز در زبان یونانی هرگاه که می خواهیم از سخن شیوا و دل انگیز یا کنیم می گوییم سخن ایرانی . . . . . .

ولی چه فایده که ما خود قدر خویش ندانیم!

پ.ن۱: ممنون از اونایی که تا تهش خوندن واقعا دمشون جیلیز ویلیز و هات!

پ.ن۲:از متن پیشگفتار ناشر کتاب آرشام قهرمان ترموپیل بود

پ.ن۳:یه آپ بود به عشق ایران شاید بیدار شیم هر کی سیصد رو دیده می فهمه چی می گم

پ.ن۴:ما هم به جمع پ.ن نویس ها اضافه شدیم!

پ.ن۵:به خاطر آپه قبلی شرمنده همه حرفامو پس می گیرم

پ.ن۶:ضربه فرهادی یادتون نره!

پ.ن۷:رخصت تا بعد

راستی راستییییییی: من تا شنبه تهران نیستم اگه نشد جواب ضربه هاتونو بدم ببخشید

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:39 توسط محبوبه |


چه بی تابم چه بی خوابم

 

 چه غمگینم برای یار شیرینم

 

 دلم تنگ است .خداوندا چرا دنیا دلش سنگ است ؟

 

 سپیدی چون ابر .خروشی چون رعد

 

 ببار ای جان شیرینم

 

که من دنیای خود را در تو میبینم

 

 مرا بینی به خاموشی!

 

 گمان بردی فراموشی؟

 

 صدایم کن...

 

 چرا فریاد؟

 

     به نجوایی تو را من سر به دامانم.....!

 

 نمیخواهم تورا.....؟

 

 به راهت همچو مجنون در بیابانم

 

 قدم بر چشم من گر مینهی

 

                      دلواپس اینم...

 که اشکم را ببینی

 

 کنار جو نشینی دمی اندوهگین گردی...........

 

       ..................زدیشبها سخن بسیار گفتیم

 

                      همان فردای دیگر را بیا با هم بسازیم

 

    عزیز من

 

 

         سرای قلب من گر قابلت باشد سرای توست

 

 اگر قابل بدانی هستی من ٬ شور من٬ جانم ٬ همه امید من حتی برای توست

 

 به غوغا و هیاهویت قسم می خانمت تا صبح

 

 فرار از من........

 

 دریغ از من.......

 

 فرار از تو.!

 

 دریغ از تو.!

 

 بمیرم گر چنین باشد

 

        تو پر وازی

                        تو در اوجی

 

  من انجا لیک تنهایم

 

 تو خود می دانی از من بیشتر درد............را

 

 من از تو.........

                      خودت را

 

   فقط خودت را میخواهم

 

 

 

روز پدر مبارک

ببخشید اگه سر نمی زنم و خبر نمی دم خیلی دلم گرفته خیلیییییییی

از این به بعد کسی رو واسه آپ خبر نمی کنم هر کی سر زد قدمش روی چشم چون دیگه می خوام واسه دله

خودم بنویسم نه واسه نظر

خوش به حاله اونایی که این سه روز رو میرن مسافرت

کاش یه ذره دوسم داشتی خدا جونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:48 توسط محبوبه |


من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.

بیا ره توشه برداریم,

قدم در راه بی برگشت بگذاریم,

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست


چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست


در این ساحل که من افتاده ام خاموش


غمم دریا دلم تنهاست


وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست


خروش موج با من می کند نجوا


که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

 
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت


مرا آن دل که بر دریا زنم نیست


ز پا این بند خونین برکنم نیست


امید آنکه جان خسته ام را


به آن نادیده ساحل افکنم نیست

 

ان شاءالله همه کنکوری ها دانشگاه قبول شن

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:42 توسط محبوبه |


سلام!!!!!!!!

قرار بود تا 23 آپ نکنیم ولی نشد.

دوست گلم علیرضا جون منو به یه بازی دعوت کرده:

10 چیزی که دوست دارم:

1-استقلال

2-میلان،بارسا،آرسنال

3-فرناندو تورس،رابین فان پرسی،لیونل مسی

4-فرهاد مجیدی،امیر قلعه نوعی و همه اس اسی ها

5-شب و خواب

6-آش

7-آلنی اوجا،داریوش کبیر

8-وبلاگم و همه دوستای وبلاگیم

9-کتابام

10-فوتسال و هم تیمی هام

10 چیزی که دوست ندارم :

1-تیم لنگ

2-چلسی،رئال مادرید

3-لمپارد،کریس رونالدو،رائول

4-قطبی،بدبخت و لنگی جماعت

5-روز

6-غذاهای زن عمو جونم

7-اسکندر مقدونی،سزار

8-امتحان و آزمون و مصاحبه

9-نیلوخر

10-نارفیقی

10 دوست دعوت شده:

1-عاطفه جون جون جون جونم

2-شهره جون جون جونم

3-نرگس جون جون جونم

4-گلابی ها جون جون جونام

5-ساکارا جون جون جونم

6-احسان جون جون جونم

7-علیرضا و رویا جون جون جونم

8-هانا جون جون جونم

9-ستاره جون جون جونم

10-یه استقلالی جون جون جون جون جونم(اگه افتخار بدن)

همتون بیست و سوم "23" اینجا دعوتین یادتون نره هاااااااااا!!!!!!!Balloons

 

 

از عشق سخن باید گفت

همیشه از عشق سخن باید گفت

حتی اگر عاشق نیستی هم از عشق سخن بگو

تا دهانت به شیرین ترین شربت های جهان شیرین شود

تا خانه ی تاریک قلبت به چراغی که به مهمانی آورده یی روشن شود

تا کدورت از روحت همچو ابلیس از نام خدا بگریزد

بی عشق هیچ سلامی طعم سلام ندارد هیچ نگاهی عطر نگاه!

به یاد نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:59 توسط محبوبه |


 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم

حذر از عشق ؟

ندانم

سفر از پیش تو ؟

هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم...

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم

نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

شسهراب سپهری در وصف کوچه :«فتح یک قرن به دست یک شعر»!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:52 توسط محبوبه |



آرش کمانگیر


زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم بک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
                                                 و آنجا را از آن پس 
                                        
                                          مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند

 

 

 

شعر فوق العاده ای من واقعا دوسش دارم!!!

برام دعا کنید خیلی به دعاهاتون نیاز دازم


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:50 توسط محبوبه |


گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلامست


گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است


در مذهب ما باده حلال است ولیکن
دور از رخ تو سرو گل اندام حرام است


گوشم همه بر قول نی و نغمه ی چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است


در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است


از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است


تا گنج غمت در دل دیوانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است


از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است


می خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدامست


با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است


حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:54 توسط محبوبه |


گفته بودی:

که چرا محو تماشای منی ؟

                                            و آن چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی 

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود 

                          

                                                ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:35 توسط محبوبه |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:18 توسط محبوبه |


جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌باشد. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.

با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌کرد.

همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌پاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.


جشن‌هایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.

نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده‌است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:12 توسط محبوبه |


ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را  

                                                      خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

 رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

                                                       التفاتی  به اسیران بلا نیست تو را

 ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

                                                       با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟

 فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

                                                       جان من: این همه بی باک نمی باید بود

 گر ز آزردن من هست غرض مردن من

                                                        مردم، آزار مکش از پی آزردن من

جان من، سنگدلی دل به تو دادن غلط است

                                                        بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

 چشم امید به روی تو گشادن غلط است

                                                        روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن و راه ز کوی تو ستادن غلط است

                                                       جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

                                                        از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

                                                      چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:23 توسط محبوبه |


+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:59 توسط محبوبه |


سرود طایران عشق سر کن

                                                      نوا تعلیم مرغان سحر کن

اگر صد آب حیوان خورده باشی

                                                      چو عشقی در تو نبوده مرده باشی

که مجنون خواه در حی خواه در دشت

                                                       به جولانگاه لیلی می کند گشت

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:56 توسط محبوبه |


هله عشاق جگر سوخته ی نام حسین

گوش دل را بسپاریدبه پیغام حسین

من حسینم قدم از راه نگریزم هرگز

آن چراغم که خموشی نپذیرم هرگز

                                                             در دل عاشقان شور حقیقت منم

                                                             در شب این جهان نور حقیقت منم

گرچه زین حادثه مجروح دل اهل ولاست

شرف اهل ولا حادثه ی کرب و بلاست

گر حقیقت متجلی ست ز ایثار من است

هر زمان هرکه کند یاری حق یار من است

                                                             در دل عاشقان شور حقیقت منم

                                                            در شب این جهان نور حقیقت منم

گرچه زخمی ست تنم پی به مرحم نکنم

سر به پیش خدا جز به کسی خم نکنم

ای خوشا در همه جا ناظر میدان بودن

خواستار علم سرخ شهیدان بودن

                                                            در دل عاشقان شور حقیقت منم

                                                            در شب این جهان نور حقیقت منم

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:26 توسط محبوبه |


دردم از یارست و درمان نیز هم

                                            دل فدای او شد و جان نیز هم

خال او حالم پریشان می کند

                                            و آن سر زلف پریشان نیز هم

این که می گویند آن خوشتر زحسن

                                            یار ما این دارد و آن نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

                                            گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

داستان در پرده می گویم ولی

                                            گفته خواهدشد بدستان نیز هم

یاد باد آنکو بقصد خون ما

                                           زلف را بشکست و پیمان نیز هم

چون سر آمد دولت شبهای وصل

                                            بگذرد ایام هجران نیز هم

اعتمادی نیست بر نقش جهان

                                            بلکه بر گردون گردان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشقست

                                            وآصف ملک سلیمان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

                                            بلکه از یرغوی سلطان نیز هم

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:51 توسط محبوبه |


ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا

نرم باز آمد و بگرفت در آغوش مرا

 

گفت: <خاموش درین جا چه نشستی؟> گفتم:

بوی <<محبوبه شب>> می برد از هوش مرا!

 

بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق

وه، چه جادوست که از هوش برد بوش مرا

 

بوی محبوبه شب، نغمه چنگی ست لطیف

که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا

 

بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست

مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا

 

بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست

آن که کرده ست به یکباره فراموش مرا.

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:6 توسط محبوبه |


تا بدی فاصله ای

                      بیش نیست

خوبی است،

                      که فرسخ ها فاصله

                                                دارد

و خودمان فاصله

                      ساختیم

پل خراب

            کردیم

ولی قدرت از نو ساختن را

                                    داریم......

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 16:20 توسط محبوبه |


زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

                بهترین سرود!

مخمل نگاه این بنفسه ها،

می برد مرا سبک تر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود.

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها و عطرها،

بهترین هر چه بود و هست،

بهترین هر چه هست و بود!

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب.

بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو،اگر چه بهترین سرود زندگیست

من تو را

          به خلوت خدایی خیال خود:

<<بهترین بهترین من>> خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 16:3 توسط محبوبه |


کدامین آشنایی را به دعوت خوانم

                                               امشب

که از نیش به زهر آلوده اش بیمارم

                                              هرشب

چگونه با رفیقان گویم از

                                              درد

که از دردم ز خوشحالی نیارد خنده

                                             برلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:15 توسط محبوبه |


چه خوب است به جهان به دیده حقارت بنگریم وآن را کمتر از خس و خاشاک بشمریم ‌ُتا بتوانیم

 از نیرنگش در امان بمانیم و تا توان داریم از دم چنگش بگریزیمُ زیرا عهدی را که با شیفتگانش

 بسته بود شکست و رشته ی دوستی را با  فریفتگانش از هم گسست.

امام علی(ع)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:54 توسط محبوبه |


گریه چه نعمتی ست واقعا!

گمان می برم اگر خداوند صد نوع گونه خنده می آفرید اما رسم اشک ریختن را نمی آموخت قلبُ

حتی تاب ده روزتپیدن را نمی آورد!!!!!!

گریه چه نعمتی ست واقعا برای آن کس که قلبی دارد!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:57 توسط محبوبه |


فریاد کشیدمُ با تمامی امکانم ُ با تمامی تار های صو تی ام.

با تمامی خشم و نفرت و وحشتم.

شاید به فریاد برسی

شاید به کمکم بیایی......

فریادمُ اماُ اگر تو را به وحشت انداخت و تو گریختی

و از من دور تر از آنچه که بودیُ شدی

این دیگر گناه من نبود

گناه قدرت تشخیص تو بود.......

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:1 توسط محبوبه |