دنيا بيستون است اما فرهاد ندارد، و آن تيشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.
مردم مي آيند و مي روند اما کسي سراغ آن تيشه را نمي گيرد. ديگر کسي نقشي بر اين سينه سخت و ستبر نمي زند.
دنيا بيستون است و روي هر ستون ، عفريت فرهاد کش نشسته است.هر روز پايين مي آيد و در گوش ات نجوا مي کند که شيرين دوستت ندارد. و جهان تلخ مي شود.
تو اما باور نکن. عفريت فرهاد کش دروغ مي گويد. زيرا که تا عشق هست ، شيرين هست.
عشق اما گاهي سخت مي شود ، آنقدر سخت که تنها تيشه از پس آن بر مي آيد.
روي اين بيستون ناساز و ناهموار گاهي تنها با تيشه مي توان ردي از عشق گذاشت ، و گرنه هيچ کس باور نمي کند که اين بيستون فرهادي داشت.
***
ما فرهاديم و ديگران به ما مي خندد. ما فرهاديم و مي خواهيم بر صخره هاي اين دنيا ، جويي از شير و جويي از عسل بکشيم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شير و عشق ، شکر؛ عشق ، قند و عشق، عسل . شير و شکر قند و عسل عشق ، نه در دست شيرين که در دستان خسرو است.
خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق اين خسرو است که در بيستون دنيا مانده ايم.
ما به عشق اين خسرو است که تيشه به ريشه هر چه سنگ و صخره مي زنيم.
ما به عشق اين خسرو ...
و گرنه شيرين بهانه است.
***
ما مي رقصيم و بيستون مي رقصد.
ما مي خنديم و بيستون مي خندد. بگذار ديگران هم به ما بخندند آنها که نمي دانند خسرو ما چقدر شيرين است !

حالااااااااااااااااااااااا
عاطفه
جونم
تولدت
مبارک
!
!
!
!

![]()



